خرید بک لینک

کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت

تا به جانش میخواندی:

نام کوچکی

تا به مهر آوازش می دادی

همچون مرگ

که نام کوچک زندگی ست....

(احمد شاملو)

+ نوشته شده در جمعه دهم آذر ۱۳۹۶ساعت 13:49&nbsp توسط صدف |


برچسب: نویسنده: نیما مهدوی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:38

بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد آزمودم دل خود را به هزاران شیوه هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد آنچ از عشق کشید این دل من که نکشید و آنچ در آتش کرد این دل من عود نکرد گفتم این بنده نه در عشق گرو کرد دلی گفت دلبر که بلی کرد ولی زود نکرد آه دیدی که چه کردست مرا آن تقصیر آنچ پشه به دماغ و سر نمرود نکرد گر چه آن لعل لبت عیسی رنجورانست دل رنجور مرا چاره بهبود نکرد جانم از غمزه تیرافکن تو خسته نشد زانک جز زلف خوشت را زره و خود نکرد نمک و حسن جمال تو که رشک چمن است در جهان جز جگر بنده نمکسود نکرد هین خمش باش که گنجیست غم یار ولیک وصف آن گنج جز این روی زراندود نکرد + نوشته شده در جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 14:6&nbsp توسط صدف |

برچسب: نویسنده: نیما مهدوی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:38

اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن میگوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن میگویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه های تو را دریافته ام با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام و دستهایت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست ای دیریافته با تو سخن میگویم بسان ابر که با توفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن میگوید زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست "زنده یاد احمد شاملو " + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۶ساعت 7:55&nbsp توسط صدف |

برچسب: نویسنده: نیما مهدوی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:38

راه رویام و چه زود دزدیدمن یلدام، شب ِ دور از خورشیدباز پاییز شد و باد چرخید وهوس چو گیاهی مرموز روییداو رویید و درخت از این همه دردچو نگاهم خشکیدتا دیروز قدمی بردارمن رو باز به شروعش بگذارتو زیبایی و بی پروایی ومن که از این دلتنگی بیمارب

برچسب: نویسنده: نیما مهدوی تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 0:49

وطن پرنده ی پر در خون وطن شکفته گله در خون وطن فلات شهیدو شب وطن خاکا به سر خون وطن ترانه ی زندانی وطن قصیده ی ویرانی ستاره ها اعدامیان ظلمت به خاک اگر چه میریزند سحر دوباره برمیخیزند بخوان که دوباره بخواند این عشیره ی زندانی گل سرود شکستن را بگو که

برچسب: نویسنده: نیما مهدوی تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 0:49

صفحه بندی